سفارش تبلیغ
صبا

بسم الله الرحمن الرحیم

کبوترانه

تو را که فکر دانه ای دل کبوترانه ام 

نمانده هیچ از فضائل کبوترانه ام

به روی برج عرش لانه داشتی چرا چنین  

به خاک فرش مانده ای دل کبوترانه ام

چرا دوباره در هوای دوست پر نمی کشی

 مگر ز یاد برده ای گل کبوترانه ام

کبوتری دو برجه جلد عرش و فرش این منم 

و آسمان گواه مشکل کبوترانه ام

بیا و صید خویش را به حال خود رها مکن 

مرا ببر به سوی منزل کبوترانه ام

مرا به چشم باورت اسیر این قفس نبین 

فقط قبول کن دلایل کبوترانه ام

علی عشق




تاریخ : یادداشت ثابت - یکشنبه 93/9/24 | 11:16 عصر | نویسنده : علی عشق | نظر

بنام دوست

شاید ...

شاید کسی برای شما گریه می کند

شاید برای دیدنتان در تلاطم است

شاید دلش برای شما ذره ای شده

شاید تمام زندگی اش در شما گم است

 

آخر شما بزرگ و عزیز و گرامی اید

از حجم قلب او به مراتب بزرگتر

از شرم این بزرگی تان لال می شود

بی چاره در غمی به مراتب سترگ تر

 

من فکر می کنم که به او فرصتی دهید

شاید که جان گرفت و به عشق اعتراف کرد

شاید زبان گشود و نگاهش زشرم بست

شاید گشود سفره ی دل در هجوم درد

 

من فکر می کنم که به او فرصتی دهید

فرصت دهید تا که بگوید ز عشق خویش

گرچه هنوز معتقدم حجم قلب او 

کوچکتر است از آن که کشد حرف عشق پیش

علی عشق تابستان 96




تاریخ : یکشنبه 96/5/22 | 12:42 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

« آوار »

من بابام آتش نشانه ، من بابام یه پهلوونه

مامانم خودش می دونه ، که بابام چه مهربونه

خود بابا رو زمینه ، دل اون تو آسمونه

وقتی که می مونه خونه ، منو رو شونه ش می شونه

گاهی هم خیس می شه چشماش ، وقتی که نماز می خونه

شبایی که سر کاره ، مامانم دل نگرونه

کی می گه آتش نشان هم ، دنبال یه لقمه نونه

اون می ره تو دل آتیش ، تا که آتیشو بشونه

حالا چن روزه که رفته سرکار ، شبم می مونه

چن روزه چشای مامان ، خیلی به تلویزیونه

اشکاشو پاک می کنم من ، ولی باز هس دونه دونه

یه دفه پرسیدم آخه ، چی چشاتو می سوزونه

مامانم جواب داد : « آوار» ، ینی چی ؟ کسی می دونه ؟

مامانم می گه دعا کن ، که بابا زنده بمونه

من دعا کردم که بابا ، زود زود بیاد به خونه

خدایا خودت می دونی ، من بابام یه پهلوونه

ولی باز خودت کمک کن ، که زیر آوار نمونه

علی عشق – سمنان – 4 بهمن 1395




تاریخ : دوشنبه 95/11/4 | 11:0 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقتها نیمه های شب

صدای آرومش از تو اتاق خواب شنیده می شد

انگاری داشت با یکی تو خواب حرف می زد

نمی شد بفهمی چی می گه

ولی معلوم می شد که با کیه

فکر کنم با محمد بود

انگار داشت از رنگ مانتوی فرزانه می گفت

می گفت مانتوش گل بهیه

آره

جیبم داره

بعد یهویی می خندید

صدای خنده ش بلند می شد

از خواب می پرید

پتوی فرزانه رو که رو تخت کنار خودش خوابونده بود مرتب می کرد

این پهلو اون پهلو می شد و دوباره می خوابید

تا حالا دوسه بار اینجوری شده بود

یه بار پریشب که انگاری باز توخواب داشت با محمد از رنگ مانتوی فرزانه حرف می زد از خواب پرید

به طرف هال نگاه کرد

دید من بیدارم

روشو کرد اونطرف و خوابید

از صدای نفساش فهمیدم خواب نیس

داش گریه می کرد

رفتم تو اتاقش آروم رو تخت کنارش دراز شدم

شرو کردم به نوازش کردن

دستمو که به چشاش زدم حس کردم خیسن

بغلش کردم

سعی کردم آرومش کنم

گریه ش بلند تر شد

نگران شدم

گفتم الان فرزانه بیدار میشه

آروم باش

الهی قربونت برم

روشو کرد به من

سرشو گذاشت رو سینه م

رفتم که شروع کنم به دلداری دادنش

گفتم

افسانه جون ، مادر

من حالتو می فهمم

با گریه گفت نه

نمی فهمی

مامان

نمی فهمی

محمد همه کس من بود

شوهرم بود

بابام بود

داداش رضام بود

محمد جای همه شونو برام پر کرده بود

هر وخ با هم می رفتیم سر خاک داداش رضا

با حسرت به عکسش نگا می کرد

دل من ریش می شد

یه بار بهش گفتم چرا اینجوری نگاش می کنی

گف نمی دونم چجوری باید جواب خواهرشو بدم

گفتم یعنی چی

خواهرش که منم

مگه من چی گفتم که تو نمی دونی چجوری باید جواب منو بدی

گفت الان چیزی نمی گی

ولی اگه از سوریه بر نگشتم چی

نمی دونم اصلا دلت راضی میشه من شهید بشم

بش گفتم

ما دینمونو ادا کردیم

بابا

داداش رضا

گف شما آره اما من چی

#   #   #

یواش یواش دیدم از صدای گریه ها و حرفای افسانه ، فرزانه داره بیدار میشه

دوباره صورتشو گذاشتم رو سینه مو فشار دادم

 فرزانه یه غلط خورد و همونجوری تو خواب گفت

 

بابا محمد ! بیا این برسو بگیر خودت موهای عروسکمو شونه کن . مامان افسانه همش هی گریه می کنه ...

علی عشق زمستان 95




تاریخ : یکشنبه 95/10/26 | 10:4 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

آدما

آدما پنجره ها رو وا کنین

منو از پشت اونا نگا کنین

من واسه دیدنتون منتظرم

یه نگا به سمت کوچه ها کنین

# # #

آخه من پنجره ها رو دوس دارم

پشت پنجره شما رو دوس دارم

آخه من قدر نگاهو می دونم

عشق تو عمق نگا هو دوس دارم

# # #

خیلی وقته که چشام بارونیه

پرسه زن تو کوچه ها زندونیه

خیلی وقته تو شماها گم شدم

قصه غیر از اونی که می خونیه

 # # #

شما ازمن می گین از من می خونین

قصه ی گم شدنم رو می دونین

اما درد دلمو نمی دونین

درد و از عمق نگام نمی خونین

# # #

آدما به چه تماشایی شدین

چه قشنگ شدین چه رویایی شدین

براتون غم دیگه معنا نداره 

هرکدومتون یه دنیایی شدین

# # #

دیگه هیچکدوم منو نمی بینین

پای درد دل من نمی شینین

حالا من غصه ی فردا رو دارم

فردایی که هیچکدوم نمی بینین

 

علی عشق زمستان 1394




تاریخ : شنبه 94/11/17 | 11:59 عصر | نویسنده : علی عشق | نظر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هوای تنفس

یک شب کنار یاد توبودن مرا بس است

تاصبح سر به پای تو سودن مرا بس است

دیگرهوابرای تنفس نمانده است

هرچند در هوای تو بودن مرا بس است

اینجافقط برای درو کشت می کنند

اما حساب کشت و درودن مرابس است

سیمرغ ها به سمت تو پرواز می کنند

تنها پری سوی توگشودن مرا بس است

عمری به بوی جام توسر مست گشته ام

سرمست بوی جام تو بودن مرابس است

عزم سفربه سوی تو دیری است کرده ام

عزم سفر سوی تو نمودن مرابس است

علی عشق-سمنان-پائیز1394

 

 




تاریخ : دوشنبه 94/7/20 | 7:56 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

 

به نام خدا

گفتم چشم

در شبی دیدم چیزی تکان می خورد

چه چیزی بود

گلبرک کل نسترن بود

که در چمن تکان می خورد

مادرم آمد و به من گفت

دخترم بیا به خانه تا استراحت کنی

اما چه فایده

پدرم در جبهه بود

ولی من نمی دانستم چه بگویم

گفتم چشم

مهدیه عشق 9 ساله سمنان تابستان1394

 




تاریخ : شنبه 94/5/31 | 8:32 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

بسم رب الشهداء و الصدیقین 

 

مرحله حساس

باز حدیث علی و یاس شد


باز هم این مرحله حساس شد

 

بسته ترین دست به ذهنم رسید

 

ساقی سرمست به ذهنم رسید

 

دست نگو دست خدا بود و هست

 

دست خدا را چه کسی بسته است

 

بسته دو دستی است که آزاد نیست

 

بسته گر این است بگو باز چیست

 

بسته ولیکن گره وا می کنند!

 

خنده به حال من و ما می کنند

 

این گره کز ابروی آقا گشود

 

غیر دو دستان شهیدان چه بود

 

باز به میدان شهدا آمدند

 

باز به بیداری ما آمدند

 

تا شهدا وارد میدان شدند

 

دست به شمشیر یزیدان شدند

 

خدشه در عکس شهدا می کنند

 

طعنه به جانبازی ما می زنند

 

نقش شهیدان به دل عاشقان

 

نقش شده با قلم خونشان

 

عرصه به شیران خدا تنگ نیست

 

مرگ به میدان بلا ننگ نیست

 

ننگ اسیر من و ما بودن است

 

فاش بگویم به خدا «بودن» است

 

علی عشق

 




تاریخ : جمعه 94/3/29 | 2:50 عصر | نویسنده : علی عشق | نظر

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم


ناقه ات را به سینه ام بنشان 

قدری آهسته تر بیا ای جان 

 

نفسم بند آمد از هیجان  

 

آمدی جان من به قربانت 

 

آمدی پیشتر بیا ای جان  

 

فرش شعرم چه قابلی دارد 

 

که برویش تو گام بگذاری  

 

قدمت روی تخم چشمانم 

 

ناقه ات را به سینه ام بنشان  

 

آمدی شعر من چه زیبا شد 

 

ابروان ، بازوان ،دهان ، دندان 

 

لب خندان و حالت چشمان 

 

غزلم گشت قافیه باران 

 

از کجا شعر را بیاغازم  

 

از لبانی که باغ عناب است ؟ 

 

یا از آن ابروان پیوسته ؟ 

 

یا از آن گیسوی بهم تابان ؟ 

 

زانوانم عجیب می لزرند 

 

طاقتم طاق شد چه می گویم  

 

تو به شعرم حلول کردی و من 

 

اوفتادم به حالت هذیان 

 

تو بگو شعر نابی از دهنت 

 

شعری از گونه ات ، ز پیرهنت 

 

یا نه از هرچه دوست می داری 

 

بیتی از این نگاه پر باران 

 

دست پاچه شدم ، نمی دانم 

 

غزلم را هنوز ادامه دهم 

 

یا نه در موی تو بیاویزم 

 

امشبی را که بر منی مهمان 

 

طعم شیرینی از لبان تو و 

 

سیب و انگور در گریبانت 

 

میوه های بهشت پیرهنت 

 

باغ گل های نسترن دامان 

 

از حضور تو در غزل امشب 

 

دارم آهسته می روم بالا 

 

دامنت نردبان معراج است 

 

در غزل بیشتر بمان تو بمان

 

علی عشق

 

 




تاریخ : سه شنبه 94/3/12 | 1:51 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

یاعلی




تاریخ : شنبه 94/2/12 | 1:31 صبح | نویسنده : علی عشق | نظر

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس